نمیتوانست حس درونیش را بکشد نمیتوانست با روزگار کنار بیاید نمیتوانست باید نباید های زندگی را نادیده بگیرد نمیتوانست اکنونش را فدای دیروزش کند دیروزی که زخمی شده بود زخمی عمیق داشت نه بر پیشانی نه بر کف دست زخم عمیق بر منتها الیه سلولهای انتهای دلش زخمی که با غرور شکسته اش تلفیق شده بود نباید به او میخندیدی نباید سخت میگرفتی نباید نباید نمیتوانست دردهایش را ببیند و غصه نخورد نمیتوانست غصه هایش را ببیند و شاد باشد نمیتوانست انتقام بگیرد انتقام .... لذتی که در عفو هست در انتقام نیست جملات احمقانه و کلیشه ای و تکراری .... انتقام چه چیز را باید میگرفت تنهایی های مبهم روزگار ؟
دوست داشتن راز عجیبی بود باید ها و نباید های روزگار گریبانگیرش شده بود و الا ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۵ساعت 12:1 توسط سمیرا |
برچسب:
نویسنده: آریا حبیبی