خرید بک لینک
امروز یاد بازیهای دوره بچگیم افتاده بودم قایم موشک بازی ، چقدر این بازی رو دوست داشتم بخصوص وقتی پیدا نمیشدم ... امروز دلم خواست لابه لای بهار گم شم ! لابه لای گل های پامچال پشت شکوفه های بچگی ، دلم خواست بالا بلندی بازی کنم یا استپ رنگی ، بگم رنگ قرمز و بگردم دنبال رنگ قرمز اینقدر بگردم تا پیداش کنم تا پیدایت کنم تا پیدایت کنم اگر رنگ قرمز پیدا شود تو پیدا میشوی .....

برم پشت گلهای قرمز و قایم شم ... دلم میخواست الک دولک بازی کنم آرزوهایم رو پرت کنم روی هوا با چوب و تو آرزوهایم رو بگیری با دستهای کوچکت ، دلم میخواست کش بازی کنیم مثل اون روزها فقط من وتو و پایه صندلی من و تو و پایه صندلی سه نفر میشدیم ! همیشه یک جفت پا کم داشتیم و دو تا پایه صندلی میشد یک نفر !

دلم میخواد زوووووووووووووو بازی کنم یک نفس بگم زوووووووووو و زمان رو محکم بغل کنم و نگذارم روزهای بچگی تموم بشه ....دلم میخواد گرگم به هوا بازی کنم دلم میخواد گرگ باشم ! دیگه از گوسفند بودن در مقابل روزگار خسته شدم دلم میخواد گرگ باشم ... دلم میخواد هفت سنگ بازی کنم یا تیله بازی ، کجایی کجا قایم شدی ؟ چرا سالهاست پیدایت نمی کنم بیا دلم برای بازیهای روزهای کودکی بسیار تنگه چرا رفتی ؟

نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 13:13 توسط سمیرا |

برچسب: نویسنده: آریا حبیبی تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 12:37

صفحه بندی