سالهاست کلامی نمی گویی
فقط نگاهم میکنی هیچگاه نگفتی ....
اما بگذار من بگویم اگر کمی حتی خیلی کم
دوستم داشتی
روزگارانم رنگ دیگری به خود میگرفت
افسوس
سالهاست یادت میاید، کنارم می نشیند .نگاهم میکند و میرود
می نشیند کنج تاقچه یا بلندترین نقطه یکی از حواس پنجگانه !
صدایت را میشنوم
رخ زیبایت را می بینم
دستهایت را می گیرم
و عطرت را د رخاطر می سپارم
و طمع عشق را می چشم
یادت یاد میدهد تور ا با حواس بوییایی بینایی چشایی شنوایی و لامسه دوست بدارم
هنوز ....
هنوز ....
بی هیچ دلیل ....
یادت می نشیند روی قلبم
یادت را میگویم جایگاه همیشگیش را خوب میداند
انتهایی ترین سلول قلبم
یادت هرگز مرا تنها نمیگذارد و من و یادت با هم تکرا رمیکنیم
بگذاشتیم غم تو نگذاشت مرا
حقا که غمت از تو وفادار تر است .....

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۶ساعت 13:23 توسط سمیرا |